نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و نوزده :
نیم ساعتی از تعطیلی مدرسه میگذشت. همهی بچهها رفتند. رزیتا هم به گمان اینکه پردیس مثل روزهای قبل دنبال نفس میآید، خداحافظی کرد و رفت. دیگر در کوچهی مدرسه کسی دیده نمیشد. برای چندمین بار اینطرف و آنطرف خیابان را نگاه کرد. خبری از ماشینِ سیاه نبود. لبهایش آویزان شد. طی آن دو هفته، هر وقت از مدرسه بیرون آمد، آن ماشین را دید و پروانهوار سمتش پر کشید. اما آنروز...
-چرا هنوز نر

لطفا صبر کنید...

میم
1هیچ دلیلی نداره که افشین این همه لطف در حق اینا کنه جز اینکه هنوز با وجود زن و بچه چشمش دتبال پردیس عوضی،بعد پژمان عوضی تر فقط به فکر منافع خودشه مثل همیشه 😠🙏🏻